


حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام :هيچ كس روز قيامت در امان نيست، مگر آن كه در دنيا خداترس باشد.
حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام
كسى كه بخواهد از راه گناه به مقصدى برسد ، ديرتر به آروزيش مىرسد و زودتر به
آنچه مىترسد گرفتار مىشود .
التماس دعا
+
نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت 12:6 توسط ح
|
+
نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 14:25 توسط ح
|
+
نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 14:22 توسط ح
|
سخت ترین دیدار.... دیدار اونی که به جای همه عشقی که بهش دادی یه قلب زخمی برات یادگار بذاره و
تو نگاهش کنی و باز مثل روزه اول دلت بلرزه و حس کنی هنوزم دوستش داری .......بخوای همه تنهایی رو که به
امید برگشت دوبارش تحمل کردی تو گوشش فریاد کنی اما حتی نتونی ........ به چشماش نگاه کنی که بفهمه
با همه بدیهاش هنوزم با همه قلبت دوستش داری اما ببینی چشماش داد می زنه که دلش ماله یکی
دیگس .... تمام روزهایی که تنها بودی روبا خیالش حرف زدی اما الان که می بینیش حرفی نداری..... درست
مثل روزه اول کرو کور و لال شدی با د ستایی که یخ کرده ...... تنها اشک بی وقفه چشاته که یادت می یاره
روبروی آدمی ایستادی که همه زندیگیت رو به یه نگاهش هدیه داده بودی اما الان تو نگاهش یکی دیگه پیداست
و تو خیلی وقته براش غریبه ای...... بازم قلبت تند تند میزنه ..............
آروم آرو م نگاه عاشق و بارونی تو واسه آخرین بار به چشماش میدوزی سر تو پایین می اندازی و تن یخ زده تو
دنبال پاهات می کشی و این آخر ماجراست .....
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 12:4 توسط ح
|

به من آنکه بدی آموخت تو بودی، تو بودی، تو بودی
منو آتیش زد و خود سوخت تو بودی، تو بودی، تو بودی
آنکه با تیر به زهر آلوده ی عشق دل و دیده ام رو بهم دوخت تو بودی
آنکه با شعبده بازی به نیرنگ لب فریاد منو دوخت تو بودی
آخر این قصه ی مااز خود ما از ابتدا پیدا بود نیرنگ بود رویا بود
دشمن ما از خود ما هر لحظه بین ما بود از ما بود با ما بود
تو منو به بازی تلخی کشوندی که ندونسته به انتها رسوندی
من به خواب تو, تو جادوی شده ی خوار دشمن ما رو سر سفره نشوندی
انکه دل به قصه ها باخت تو بودی، تو بودی، تو بودی
خونمونو روی آب ساخت تو بودی ،تو بودی ،تو بودی
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 11:31 توسط ح
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 18:38 توسط ح
|
رفتنت را دیدم تو به من خندیدی آتش برق نگاهت دل من آتش زد
ومرا در پس یک بغض غریب در میان برهوتی تاریک پشت یک خاطره ی سردو تهی
با دلی سنگ رهایم کردی و تو بی آنکه نگاهی بکنی به دل خسته و آزرده ی من.
رفتنت را دیدم تا به آنجا که نگاهم سو داشت و تو در آخر این قصه ی تلخ محو شدی
باورم نیست که دیگر رفتی اشک من بدرقه ی راهت باد
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 14:25 توسط ح
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 16:11 توسط ح
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 16:10 توسط ح
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 17:0 توسط ح
|